روزها فکر من این است و همه شب سخنم

که چرا غافل از احوال دل خویشتنم

از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود

به کجا میروم آخر ننمایی وطنم

مانده ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا

یا چه بوده است مراد وی از این ساختنم

آنچه از عالم عِلوی است من آن می گویم

رخت خود باز بر آنم که همانجا فکنم

مرغ باغ ملکوتم نِیم از عالم خاک

چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم

کیست آن گوش که او می شنود آوازم

یا کدام است سخن می کند اندر دهنم

کیست در دیده که از دیده برون می نگرد

یا چه جان است نگویی که منش پیرهنم

تا به تحقیق مرا منزل و ره ننمایی

یک دم آرام نگیرم نفسی دم نزنم

می وصلم بچشان تا در زندان ابد

به یکی عربده مستانه به هم درشکنم

من به خود نامدم اینجا که به خود باز روم

آنکه آورد مرا باز برد تا وطنم

تو مپندار که من شعر به خود می گویم

تا که هشیارم و بیدار یکی دم نزنم

مولانا

 ...............................................

یکی از دوستان (دانش آموخته رشته ادبیات) در نظر خود به مطلبی اشاره کرده اند که شایسته دیدم نظر ایشان را عینا بنویسم

البته جا داشت یادآوری می کردید که این شعر منسوب به مولانا است .
برای کسب اطلاعات بیشتر در این زمینه به کتاب گزیده غزلیات شمس که توسط دکتر شفیعی کدکنی گزینش و گزارش شده مراجعه نمایید.

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 5:49  توسط |